بـــــــ و شــــ ا مــــ
بـــــمــان و قــــــت شـــــکـــفـــــتــــــن آ ر ز و هـــــای مــحــــــال 
قالب وبلاگ
نويسندگان

حرفهایم از جنس  تحمیل است

روی امواج سرگردان مغزم

چه تلاطمی به پا کردند

دلم اما شبیه دریا نیست

"ظرفیت پذیرش محدود است"

اما  فضای بین ما خالیست

روزهایم شبیه رویا نیست

فکرم آبستن شعر است

روی پشت بام خانه ام امشب

ستاره ها بساط پهن کردند

"اسباب تزیینی دست دو در حد نو"

اما کسی جار نمی زند

عمریست در به در دنبال سکوت ستاره ها می گردم

آسمان در دست تعمیر است

 

پ.ن : من شاعر نیستم نثر را بهتر از شعر می دانم  اما گاهی فی البداهه  می گویم کلماتی که ناخواسته در ذهنم می جوشند را  می نویسم خوشحال می شوم اگر کسی با نقد دوستانه راهنمایی ام کند

[ چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بابونه .


من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم .

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد .


و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند .


من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،


رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را .


خوب می دانم ریواس کجا می روید ،


سار کی می آید ، کبک کی می خواند، باز کی می میرد ،


ماه در خواب بیابان چیست ،


مرگ در ساقه ی خواهش


و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی .

سهراب سپهری

در ادامه عکسهای من از دشت

ریواس را ببینید


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا


                                                رفتی و افسوس نچیدی مرا
 
ماندم و پژمرده شدم ریختم


                                                       تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز


                                              این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد


                                                    حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام


                                                       می گذرم بی خبر از بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر


                                                      پنجره را باز گذاری اگر

[ دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

 

تا بهار دلنشین   ،   آمده سوی چمن

 

ای بهار آرزو   ،   بر سرم سایه فکن

 

چو نسیم نو بهار   ،   بر آشیانم کن گذر

 

تا که گلباران شود  ،  کلبه ی  ویران من

[ پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

هر چقدر که جاده بسازند
تو نمی آیی
دارم
به راه های دیگری فکر می کنم
شاید
دست به دامن ِ باد شدم...

 

 

 

ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﻲﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ …
ﻣﻦ
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﻱ ﻗﻠﺒﺖ
ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ …
ﺗﻮ
ﺩﻳﮕﺮ
ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ …

[ پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

...گفت:

   چرا وقتی که گفتم دوستت دارم
  
   و رفتم

   حتی نگاهم نکردی؟

   گفتم آنکه دوستم بدارد

   چون جنگجویی به سمت دشمن

   با میل فتح به سمتم می آید...

   گفتم وقتی کسی می گوید دوستت دارم

   به چشم هایش نگاه نمی کنم

   زیرا قدرت اعجاز زن، در چشم هایش است

   تنها لب هایش را بو می کشم

   تا بفهمم این واژه

   عطر قلبش را می دهد یا نه...

[ شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

نگاه کن...

نگاه ها همه سنگ است

و قلب ها همه سنگ

چه سنگ بارانی...

گیرم گریختی همه عمر...

به کجا پناه می بری؟

خانه خدا هم سنگ است!

به قصه های غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور...

[ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

به باران دل نبند

در هیچ فصلی

دیوانه ات می کند!

اگر ببارد از شوق

اگر نبارد از دلتنگی

 

گاهی باید مثل باران بود!

بارید

زندگی بخشید

طراوت داد

و رفت

 

باران از جنس من است

و من از جنس باران

هر دو بی هدف می باریم

به امید رویش یک امید!

[ چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

گاهی ناخواسته می مانم

بی اختیار می روم

و فراموش می کنم فلسفه ی بودن را !

 

مملو از نبایدم

خواب هایی که نباید، می بینم

حرفهایی که نباید، می زنم

از باید ها فرار باید کرد!

 

محکوم به ادامه ام

ادامه ی کار، برنامه، زندگی

حتی بی هدف...!

 

آشتی ام ... آشتی...

با همه ی ساکنان زمین!

جنگ با زندگی یعنی بازندگی

 

جهان را کسانی متحول کردند که

با دیدی غیر از دید همه به زندگی نگاه کردند

پس متفاوت باش نه همرنگ 

[ شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

 

تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق ، سرگشته ، روی گردابم !

 

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه !

 

کدام نشأه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند ،

به رقص می آیند ،

سرود می خوانند !

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

 

ترا به هرچه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

 

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

 

[ دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

هرچه می نویسم

بر آب می رود

و هر که را دوست دارم

بادبادکی است

نخلی شکسته ام در صندلی جلویی تاکسی

تماشا می کنم

مریم ها را در دستان مرده ی گل فروشان

که درد می کشند

تا مسیح به دنیا نیاید.

[ دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]


امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد                           


شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار      خواهش ها

پیکرش را دوباره

می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری، آغاز، دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز

خفته در پرنیان رویاها                            

با پر روشنی سفر گیرم

یگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه

می خواهم؟

من تو باشم ، تو ،

پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی

کاش یارای گفتنم باشد                                            

بس که لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحرا ها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها                         

بس که لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام                               

به سبک سایه ی تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست


من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

 

 

 

هیچ کس فکر نکرد                                    

که در آبادی ویران شده

دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشتند 

که چرا سیمان نیست                  ..... 

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر انسان

هیچ چیز ارزان نیست

[ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

به این فکر نکن که دوستم داری

وقتی حواسم نیست نگاهم کن

وقتی حواسم هست مرا ببین

وقتی انگشتانت را میان انگشتانم می فشارم چشمانت را ببند

به همان لحظه بیندیش

نه به لحظه ای بعدتر که چشمانت را می گشایی

و مژه برهم زدن مرا می نگری

وقتی قدم به قدم سنگفرش سرد خیابان را می پیماییم

به این فکر کن

که تو سرشار از عشقی

و من سرشار از محبت

به این فکر نکن که لحظه ای دیگر

روبروی هم می ایستیم و

چشم در چشم هم

تو غرق در گرمای شیرین نفس های منی

و من سرمست از نوازشهای نو

به آن لحظه بیندیش تنها

به همان قدم

به همان راه

به همان لحظه

به همان حس

تنها همان لحظه است که جاری است

تنها همان لحظه است که در بند و اختیار ماست

شاید لحظه ای بعدتر

بعیدتر از همیشه باشد

شاید لحظه ای بعدتر خلق نشود

شاید سهم من و تو تنها همین لحظه است

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

 

این روزها که می گذرد ،

هر روز احساس می کنم

 که کسی در باد

 فریاد می زند                    

احساس می کنم که مرا


از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می‏زند

…..


این روزها که می گذرد ،

هر روز در انتظار آمدنت هستم

....

                                                                    
[ سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

گاهی دلم به اندازه ی تمام غروبها می گیرد 

چشمهایم را فراموش می کنم

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند 

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس 

مهربان تر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست 

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد 

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند 

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست 

از دل هر کوه ،کوره راهی می گذرد 

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد 

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد 

از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

[ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

شعری زیبا از فریدون  مشیری عزیز پیشکش همه ی دلهای عاشق

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد

به مهمانی عشق برد

پراز مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ازهم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم!

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

برای آدم برفی زمین جای امنی نیست

چون گاهی سرد و گاهی گرم است

گاه روشن و گاه تاریک است

تن آدم برفی یخ زده اما دلش همیشه گرم است

حتی وقتی که ذره ذره آب می شود

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

   .....قایقی خواهم ساخت......خواهم انداخت به آب

                          دور خواهم شد از این خاک غریب.......

       ....دور باید شد دور........   

                                    پشت دریاها شهریست....

 

[ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

شقایق گفت :با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم

گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود...


ادامه مطلب
[ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]

لحظه اى همه چیز را رها کن ،
خودت را خلاص کن،
بایست و با خودت روبرو شو،
نگاهش کن
خوب نگاهش کن
او را مى شناسى ؟
دقیقا ور اندازش کن
کوشش کن درست بشنا سی اش،
درست بجایش آورى
فکر کن ببین این همان است که مى خواستى باشى ؟
اگر نه
پس چه کسى و چه کارى فوری تر و مهم تر از اینکه
همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تکرارى و زودگذر و
تقلیدى و بی دوام و بى قیمت
را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،
او را درست کنى،
فرصت کم است
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
چه زود هم مى گذرد
مثل صفحات کتابى که باد ورق مى زند،
آنهم کتاب کوچکى که پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد

                                                                        دکترعلی شریعتی

[ چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ شــیرین اخضــمی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به تماشا سوگند و به آغاز کلام اینجا تریبون آزاد من است خانه ای اجاره ای در دنیای مجازی. اینجا کنج دنجی ست برای لحظات تنهایی و دلتنگی ، خلوتی به دور از هیاهوی دنیای واقعی و دفتر خاطرات ماندگاریست برای گفتن ناگفته ها حس خوبی نسبت به اسم مستعار و عکس تزیینی ندارم سعی دارم خودم باشم خود واقعی ام پس اینجا همه چیز حقیقت دارد.
صفحات دیگر
امکانات وب

  • تیم بلاگ | زیبا مد